|
شهر و
ساکنانش
گفته شد كه طرح شهر جديد به اقتضاي مصلحت بيني تهيه
نشده است بلكه شهر انعكاس وجود آدمي است. طرح شهر جديد
را بشر متجدد در افكنده است بنحوي كه ميان وجود او و
ساخت و ساز شهر نحوي تناسب و هماهنگي وجود دارد.
لوكوربوزيه معمار بزرگ مدرنيست حكايت كرده است كه روزي
در شانزه ليزه دست و پاي خود را در ميان اتومبيلهايي
كه از دو طرف ميآمدند گم كرده است و يك لحظه بيمناك
شده است كه مبادا نتواند جان خود را از اين مخمصه
بيرون برد اما پس از اينكه خود را به پياده رو رسانده
دريافته است كه مردم بايد خود را با ترافيك و رفت و
آمد سريع اتومبيلها هماهنگ سازند، ترس اول و آرامش بعد
با هم بي مناسبت نيستند.
مدرنيته با خود سرعت و خطرهاي ملازم با سرعت آورده
است. بشر متجدد بايد براي مواجهه با اين خطرها مهيا
باشد ولي مگر تجدد با اتومبيل به شهر راه يافته است؟
وقتي اولين شهر جديد يعني پطرزبورگ ساخته شد هنوز از
اتومبيل و ترافيك و سرعت مدرنيته خبري نبود. حتي
هوسمان هم بولوارهاي عريض پاريس را پيش ساخته شدن
اتومبيل ساخته بود. نكته اينست كه نه شهر را براي
اتومبيل ساختهاند نه اتومبيل را براي شهر. پطر كبير و
هوسمان پطرزبورگ و پاريس را براي رفت و آمد اتومبيل
نساختند. اتومبيل نيز از آن جهت ساخته نشد كه فيالمثل
خيابانهاي پاريس مهياي تردد آن بود. اتومبيل و خيابان
هر دو از اجزاء طرح مدرنيتهاند چنانكه علم و تكنولوژي
و ادبيات جديد نيز از اركان و شئون عمده تجددند.
داستايوفسكي درست گفته بود كه پطرزبورگ انتزاعي ترين و
تصنعي ترين شهر جهان است زيرا اين شهر قبل از اينكه
آثار تجديد از ريشه تفكر و هنر متجدد برويد ساخته شده
بود، آنهم در روسيه كه هر چه بود در كاروان تجدد
پيشتاز نبود. پطرزبوگ شهر متجدد و تجدد پرور روسيه بود
و عجيب نيست كه حوادث و داستانها و رمانهاي نويسندگان
بزرگ روس بيشتر در شهر پطرزبورگ ميگذرد زيرا رمان به
عصر و شهر مدرن تعلق دارد.
من در اينجا به اين معني نميپردازم كه چگونه در شهر
انتزاعي با انتزاعيترين و ساختگي ترين شهر مدرن
ادبيات بزرگ روس و نويسندگاني مثل گوگول و پوشكين و
داستايوفسكي و ماندلشتام ظهور كردهاند و چرا پطرزبورگ
، دريچه گشوده روسيه بسوي غرب و تجدد، شهري جدا و
استثنائي باقي ماند و چه شد كه نام شهر را چند سال قبل
از انقلاب اكتبر به پطروگراد(نام روسي) تبديل كردند و
پس از انقلاب اكتبر نام لينگراد بر آن نهادند و مركز
حكومت را از آنجا به مسكو منتقل كردند. آيا در اين
انتقال رمز پشت كردن به مدرنيته را بايد جستجو كرد؟
بلشويكها در نظر با مدرنيته (تجدد) مخالف نبودند اما
نه فقط ناچار بودند پنجرهاي را كه بسوي غرب باز مي شد
ببندند بلكه دراطراف سرزمين امپراطوري روسيه پرده يا
ديوار آهنين كشيدند. مسكو چيزهايي از منورالفكري
پطرزبورگ رادست چين كرد و آن را زير نظر پليس مخفي
شوروي قرار داد. شايد در تفن فكري خود مايبل باشيم كه
شهرهاي برازيليا و بوئنسآيرس و نيومكزيكو و تهران و
قاهره و بانكوك را با پطرزبورگ قياس كنيم. اين شهرها
را براي اين نساختهاند كه نمونه شهر تجدد يا گشايشي
بسوي تجدد باشد اما پطرزبورگ مثال شهر و تجدد بودهاست
كه قبل از ظهور ديگر شئون تجدد در روسيه پديد آمده است
يعني در زماني كه روسيه مهياي تجدد نبود، سودايي از
تجدد بسر پطر زده بود كه در بناي شهر پطرزبورگ ظاهر
شد. شايد هم پطر كبير در ساختن اين شهر نظر به
آمستردام داشته و اهميت آن شهر او را برانگيخته باشد
كه پطرزبورگ را بسازد اما پطرزبورگ شبيه آمستردام يك
مركز بزرگ تجاري بود و پطرزبورگ شهر هنر و ادبيات و
اين تكته بسيار پرمعني است كه هنر و ابيات جديد روس
نسبتي با آن شهر دارد چنانكه نويسندگان و شاعران روسي
از پنجره پطرزبورگ به غرب نگاه ميكردند و ميپرسيدند
كه بايد با آن يگانه شد و اگر اين يگانگي لازم است راه
آن از كجا
ميگذرد و روسيه چه بايد بكند و چه زاد راهي بايد
فراهم كند. پطرزبورگ يك شهر متجدد انتزاعي در غربي
ترين نقطه روسيه يعني كشوري كه چندان متمايل به تجدد
نبود، ساخته شد. البته مردم شهر بكلي باتجدد بيگانه
نبودند اما تجدد در آنجا طراوت نداشت كه با وزيدن بادي
از غرب به شرق هواي آن در همه جا پراكنده شود. شهرهاي
بوئنس آيرس و نيومكزيكو از نوع ديگرند. آنها براساس
طرح تجدد ساخته نشده اند بلكه وقتي باد غرب تجدد را
بهمه جا برده است اين شهرها نيز دگرگون شده و بصورتي
ناموزون توسعه يافته اند. اين شهرها، شهرهاي وابسته به
مدرنيته اند اما نه با تذكر و خودآگاهي به طرح تجدد
پيوسته اند و نه تاريخشان دنباله تاريخ قبل از آشنايي
با تجدد است . مردم اين شهرها هم با شهر خود هماهنگند
يادرست بگوييم در شهر ناهماهنگ، مردم نيز با سازناساز
شهر همسازند . در شهرهاي كنوني در هر جاي جهان كه
باشند نظم دادن به ساخت و ساز و رفت و آمد يك امر
اجتناب ناپذير است اما اين نظم در شهرهاي توسعه نيافته
معمولاً انعكاس روح انسان از تجدد مانده و از گذشته
رانده است . اين روح توسعه نيافته را در در و ديوار
شهر و مخصوصاً در نظام ترافيك و خانه سازي مي توان
يافت .
5- شهرسازان از عالم خود جدا نيستند و نمي توانند هر
طور كه بخواهند شهر ها را طراحي كنند. آنها حتي در
انتخاب مصالح ساختمان نيز كاملاً آزاد نيستند . امروز
در همه جاي جهان مثل صد سال پيش
نمي توان خانه ساخت و مردم صد سال پيش نمي توانستند در
خانه هاي كنوني ساكن شوند . طراحان شهرهاي عصر پايداري
يوناني شهرهايي را طراحي مي كردند كه براي سكونت و
زندگي يونانيان زمانشان مناسب بوده است . شهر امروز هم
بمردم اين زمان تعلق دارد . ما ديگر به شهر قديم تعلقي
نداريم . اگر بازار شهري به خيابان تبديل مي شود و كسي
اعتراض نمي كند بدان جهت است كه با د تجدد وزيده و
رشته تعلق سابق را سست كرده است . اگر كسي هم اعتراض
كند و چنين اقدام هايي را بي توجه انگارد نگاه او
بيشتر نگاه يك باستان شناس است . او اعتراض مي كند كه
چرا ميراث فرهنگي يادگار تاريخي را از ميان برده اند .
لازم نيست تكرار كنم كه ميدان نقش جهان ( ميدان امام )
دراصفهان در تصرف توريست است . اين ميدان ديگر مركزي
نيست كه راهي هم به بازار داشته باشد بلكه خود به كالا
مبدل شده است . ( از اين قبيل سخنان شايد بوي نوستالژي
استشمام شود اما من فقط وضعي را كه پيش ْآمده است وصف
مي كنم و به خوب و بد و رد و قبول آن كاري ندارم و نه
فقط نمي گويم كه بايد در برابر تجدد ايستاد بلكه از
چگونگي اين ايستادگي نيز تصور روشني ندارم . بنابراين
وقتي مي گويم ميدان به كالا مبدل شده است نمي خواهم
بگويم كه به عهد صفويه بازگرديم يا كاش مي توانسيتم به
آن عهد بازگرديم .)
6- شهر امروزه بيشتر به يك مهمانخانه و كاروان سراي
بزرگ شباهت دارد . در شهرهاي كنوني همه مردم مسافرند.
شهر محل تردد قطارها و اتومبيل هاست . در آغاز مدرنيته
خيابان در عين حالكه به پيشواز اتومبيل
مي رفت محل تفريح و خريد و فروش و مد نيز بود اما
بتدريج بازار كه به خيابان آمده بود ناگزير از خيابان
جدا شد. پياده روها از ميان رفتند و خيابانها به
نهرهاي كوچكي شباهت پيدا كردند كه به رودخانه هاي بزرگ
يعني به شاهراهها و اتوبانها مي پيوندند . شهرها اكنون
در اختيار قطار و اتومبيل و وسائل ارتباطي است . حتي
ترافيك هم با كامپيوتر تنظيم مي شود. چنين شهري را بر
طبق سليقه نمي توان تغييرداد بلكه سليقه هاي ما نيز تا
حدي با نظام شهر جديد ميزان مي شود. آيا اخلاق مردم
زمان ما با مردم قرون گذشته محدود به اختلاف در سليقه
هاست؟ آيا سليقه خانه سازي تغيير كرده است اما اين
سليقه
نمي توانست تغيير نكند. اگر كساني باشند كه بهر دليل
بخواهند خانه اي مثل خانه اجداد خود داشته باشند نه آن
خانه را مي توانند بسازند و نه در آن خانه ها مي توان
با آسايش بسر برد. مردم هر زمان خانه خود را به مقتضاي
نظم عالمي كه در آن بسر مي برند مي سازند زيرا وجود
آدمي و خانه و نظم عالم با هم تناسب دارند. خانه اي كه
في المثل خواجه نصير الدين طوسي در اخلاق ناصري وصف مي
كند براي آدمهاي زمان او مناسب است و با عالمي كه او و
كتابش به آن تعلق داشته ا ند، تناسب دارد. شهرهاي
امروزي هم ساكنان خاص خود را دارد. ساكنان شهرهاي
كنوني از چه حيث با مردم قديم تفاوت دارند؟ اينها چه
چيزها دارند كه گذشتگان نداشته اند و چه چيزها ندارند
كه آنها داشته اند؟ آشكار است كه در طرز لباس پوشيدن و
غذا خوردن و معاشرت و در نظم كار و اوقات فراغت و خواب
و بيداري مردم تغيير بسيار پديد آمده است ولي بنظر مي
رسد كه چيزهايي بدون تغيير مانده باشد . مردم گذشته
اعتقادات ديني داشته اند و اكنونيان نيز همچنان به
اصول و احكام ديانت اعتقاد دارند. مشكل اين است كه شهر
جديد شهر ديني نيست يعني دينداران هستند اما آ»ها در
شهر ديني بسر نمي برند ( خيابانها و ميدانها و
ساختمانهاي عمومي را با نامهاي ديني و قديسي ناميدن
نشانه تعلق خاطر به شهرديني است اما شهر با نامها ديني
نمي شود ) ولي مگر شهر ديني چيست ؟ ظاهراً شهري كه
مردم آن ديندار باشند شهر ديني است و شهري غير ديني
استكه مردمش ديندار نباشند پس ديني بودن و ديني نبودن
شهر به نظام و ساختار و معماري شهر ربطي ندارد. در هر
شهري مي توان نماز خواند و روزه گرفت و زكوه داد و
مسجد ساخت و مراسم عبادت برگزار كرد. اكنون در همه
جهان شهر بزرگي را نمي شناسيم كه مسجد نداشته باشد.
نكته اي كه هست اين است كه اين مسجدها متعلق به
نمازگزاران است و با بقيه شهر سر و كار ندارند يعني
قانوني كه بر زندگي همه مردم و از جمله نمازگزاران حاك
است، از مسجد صادر نمي شود بلكه مسجد در حاشيه آن
شهرها قرار دارد. در عالم متجدد غير مسلمان اين وضع
اختصاص به مسجد ندارد . ارتباط مردم با كليسا هم
ارتباط خصوصي است . بنابراين شهرهاي مسيحي نشين را هم
نمي توان شهر مسيحي خواند ولي قبلاٌ گفتيم كه شهر
اسلامي شهري است كه مردمش مسلمان باشند . مگر نمي توان
و نبايد اين تعريف را در مورد شهر مسيحي هم صادق دانست
و چرا شهري كه مردمش مسيحي هستند شهر مسيحي خوانده
نشود . تاكنون هيچكس
نگفته است كه پاريس و نيويورك و لندن و هامبورگ و حتي
رمشهرهاي مسيحي اند و اگر كسي اين شهرها را مسيحي
بداند موجب تعجب و انكار مي شود و اين تعجب و انكار بي
وجه نيست . مگر مسيحيت در پاريس و لندن و رم چه شاني
دارد كه اين شهرها را مسيحي بدانيم ؟ اما اگر اين
اشكال وارد باشد آن را بر وضع رياض و بيروت و دمشق و
قاهره نيز بايد بتوان اطلاق كرد يعني اين شهرها هم
بصرف اينكه ساكنانشان مسلمان باشند اسلامي نمي شوند.
7- چه چيز يك شهر را ديني مي كند؟ پاسخ دادن به اين
پرسش دشوار است شايد كسي بگويد ديني بودن يك شهر امري
اعتباري است و اگر شهر ديني گفته مي شود آن را يك
تعبير خطابي بايد بشمار آورد ولي حتي بفرض اينكه شهر
ديني يك لفظ و اعتبار صرف باشد چنانكه گفتيم شهر را به
اعتبار اعتقاد ساكنانش متصف به صفت ديني و غير ديني
نمي كنندچنانكه توكيو و بانكوك و رم و تل آويو و
آنكارا را كسي شهر شينتو و مسيحي و يهودي و مسلمان نمي
شمارد پس حتي ديني بودن اعتبار شهر هم ملاك ديگري
ميخواهد. آيا وجود مساجد و مصلي ها ملاك اسلامي بودن
شهر نيست و شهري كه پنج هزار مسجد دارد نبايد شهر
اسلامي خوانده شود؟ مردم شهرهاي دمشق و استامبول و
آنكارا و بسياري ديگر از شهرهاي كشورهاي مسلمان صبح ها
بانگ اذان بيدار مي شوند . آيا اين شهرها اسلامي
نيستند؟ اگر مردم با يك اذان بيدار شوند و خفتن و
بيدار شدن و رفت و آمد و كار و بارشان برحس اوقات و
وظايف ديني تنظيم شود آن مردم زندگي ديني دارند و
شهرشان هم شهر ديني است زيرا نظم ديني بر آن حاكم است
اما نظم همه شهرها و از جمله شهرهاي ممالك اسلامي نظم
تكنيك است . نه فقط خانه و خيابان را بمقتضاي نظم
تكنيك مي سازند بلكه كار و استراحت و تفريح و خواب و
خوراك هم تابع همان نظم است. هفته اي چهل ساعت بايد
كار كرد زيرا ترتيب جهاني اينطور مقرر داشته است .
مدرسه ها ساعت معيني آغاز بكار مي كنند و درسهاي معيني
را كه در همه جهان تدريس مي شود مي خوانند و در ساعت
معيني تعطيل مي شوند، مغازه ها هم همينطور . وقت آزاد
مردم صرف ديدن برنامه هاي تلويزيوني و فيلم و ... مي
شود . البته گروههايي از مردم نيز در مراسم ديني شركت
مي كنند اما اين مراسم مزاحم و مانع هيچ كاري نيست و
با برگزاري آنها هيچ تغييري در كارها و در نظم امور
بوجود نمي آيد. نظم چنين شهري نظم غير ديني
( و نه ضد ديني ) است . نظم فيزيك شهر هم معمولاً با
نظم اجتماعي و رفتاري آن هماهنگ و متناسب است يعني
شهرسازي و ساختن خانه نيز فارغ از موازين ديني و در
بهترين صورت با رعايت نظم علمي تكنيكي صورت مي گيرد.
نظمي كه بقول لوكوريوزيه آدمي نيز بايد خود را با آن
هماهنگ و همنوا سازد . توجه كنيم كه با وجود دو هزار
سال مخالفت با افلاطون هنوز ما در عالم افلاطوني بسر
مي بريم . افلاطون مي گفت فرد و مدينه و عالم نه فقط
با هم هماهنگند بلكه هر سه يك كلمه اند كه با حروف ريز
و درشت تر نوشته شده اند. اكنون هم مي گويند نظم وجود
بشر همان نظم شهر و عالم است . تفاوتي كه اين نظر
بانظر پير استاد تاريخ غربي دارد اين است كه افلاطون
اصل را عالم تكوين مي گرفت ولي در تجدد نظم را نظم
تدويني ( علمي تكنيكي يا نظم تكنيكو سيانفيك ) مي
دانند . اگر شهر مي تواند نظم تكنيكي علمي داشته باشد
چرا شهري با نظم ديني ممكن نباشد؟ مدينه پيامبر نظم
ديني پيدا كرد و شهرهاي كوفه و بصره و بغداد با طرح
اسلامي پديد آمد و بسياري شهرهاي قديم با نظم اسلامي
هماهنگ شد اما اكنون مسئله اين است كه در عصر مدرنيته
چگونه مي توان شهرها را با نظم اسلامي سامان داد و
اداره كرد. شهر مدرن تابع ضرورتهاي مدرنيته است و اين
ضرورتها مدام تغيير مي كند تا آنجا كه مي توان گفت شهر
متجدد شهر متغير است پس اگر شهر ما بايد شهر ديني باشد
تامل كنيم كه چگونه يك عنصر جوهري ديني در شهر وجود
داشته باشد كه دست تطاول دگرگوني كه ذاتي عالم متجدد
است به آن نرسد . طرح اتوبان و خيابان از قدرتي
برخوردار است كه رعايت هيچ چيز و هيچ جا را نمي كند .
در حدود سي سال پيش كه اطراف و حوالي حرم امام رضا
عليه السلام را بقصد بازسازي خراب كردند بعضي مهندسان
معمار بي آنكه قصد تظاهر به دينداري داشته باشند (
گرچه شايد ذوق ديني داشتند )اين اقدام را نوعي تجاوز
به حريم حرمت امام عليه السلام دانستند. اكنون حريم
حرم خيابانهاي پر رفت و امد است و فاصله اي كه ميان
خيابان و حرم گذاشته اند گر چه بقصد نوعي اداي احترام
است اما راهي نيست كه زائر در آن خود را مهياي عرض ادب
به ساخت قدس امام سازد. اكنون كه بمناسبت از مشهد امام
هشتم (ع) ياد كرديم شهر مقدس مشهد را بعنوان مثال و
نمونه شهر ديني درنظر آوريم . اين شهر حول حرم امام و
مساجد و مدارس اطراف آن ساخته شده و درحقيقت شهر طوس
به مشهد متقل شده است . شهر ديني در اطراف يك مركز
قدسي قوام مي يابد و از آن نيرو و حيات مي گيرد اما
اكنون توسعه شهر تابع قانون ديگري است .
8- در مدخل يكم شهر روي علامت راهنما نوشته شده بود:
مركز شهر ، مصلي و فرمانداري . اين نوشته شهر قديم و
نيز شهر اسلامي را بياد مي آورد. مصلي و دارالحكومه در
مركز شهر است اما بنظر مي آمد كه تابلو راهنما صرفاً
را نشان مي دهد كه به سه محل شهر يعني مصلي و
فرمانداري و مركز شهر مي رود و چه مانعي دارد كه مصلي
و فرمانداري و مركز شهر از هم دور باشند و از راهي كه
نشان مي دهد بتوان به آنجاها رفت اما بنا را بر اين
گذاشتيم كه فرمانداري و مصلي هر دو در مركز شهر بهم
چسبيده يا خيلي نزديك بهم باشند . فرمانداري كه
دارالحكومه نيست ولي مصلي مهم است زيرا لااقل هفته اي
يكبار در آنجا نماز جمعه برگزار مي شود. نزديكي و دوري
مصلي به فرمانداري تاثير دارد و نه چيزي به مصلي مي
افزايد يا از آن مي كاهد. در واقع اگر مصلي به
فرمانداري نزديك باشد اين نزديكي يك امر اتفاقي است .
در بسياري از شهرهاي جهان معمولاً ساختمان شهرداري
زيباترين ساختمان شهر است اما اين زيبايي كه در گذشته
مظهريت داشته است و اكنون نيز ساختمان شهرداري و
فرمانداري و حتي مصلي ساختمانهاي نمونه و مثالي شهرند
اما نظام و ساختار شهر تابع قانون يا قوانين خاصي است
. مصلاي تهران در محاصره بزرگراههاست و شايد اين وضع
چندان نامناسب هم نباشد زيرا وقتي در يك روز عيد صدها
بزرگراههاست و شايد اين وضع چندان نامناسب هم نباشد
زيرا وقتي در يك روز عيد صدها هزار نفر از هر گوشه و
كنار شهر براي نماز عيد مي آيند وسايل نقليه بايد
مسافران را نزديك درهاي مصلي پياده كنند و پيداست كه
مصلي خللي در كار شهر و بزرگراه ايجاد نمي كند و
ساختار شهر را بر هم نمي زند. گفته اند شهري كه
لوكوريوزيه در هند ساخت در عين حال كه يك شهر متجدد
است با سنت هندي سازگاري دارد . شايد بتوان شهرهايي را
طراحي كرد كه ساكنانش در خانه ها و كوچه هاي آن احساس
آرامش كنند اما طراحي كه بداند كدام آدميان در كدام
شهر آرام و قرار مي گيرند بايد دلي آگاه و جاني آزاد
داشته باشد . مشكل عصر ما اين است كه مردمان و شهرها و
چيزهاي ديگر پيوسته در تغييرند و بسرعت تغيير مي كنند
و هيچ طرحي ثابت نمي ماند . تنها طرحي كه مي توان گفت
در دويست سال اخير دگرگون نشده است و شايد بزودي
دگرگون نشود طرح مدرنيته است . در طرح مدرنيته شهر
مركز ندارد و گاهي نيروي توسعه چندان قوي است كه حتي
حلبي آبادهاي اطراف شهرهاي بزرگ كشورهاي توسعه نيافته
نيز نمي تواند در برابر آن مقاومت كند .
زماني در اروپا تلقي اين بود كه برجهاي بلند و آسمان
خراشها متعلق به آمريكاست چنانكه في المثل در پاريس
بسياري از مردم از ساختن آسمان خراش موسوم به برج مون
پازماس ناراضي بودند اما بمحض اينكه آن برج ساخته شد
برج سازان پاريس آنسوي خط كمربندي شهر را پر از برج
كردند. ساختن و برپا كردن شهر آرامش واعتقاد بسيار
دشوار است اما اگر به تامل بپردازيم و با اين تامل
وجود ما به قرار و آرامش برسد ، شهر آرامش را هم مي
توانيم بسازيم . شهر با ساكنانش هماهنگ و متناسب است .
ما خودمان را از شهر و شهر را از خودمان جدا ندانيم .
ما آدميان همواره عالمي داريم و در عالم خود كسي هستيم
. تغيير وجود ما با تغيير عالم همزمان است . شهر ما
آيينه وجود ما و نظم و نظام آن مظهر سامان و بي ساماني
روح و فكر ماست .
9- در كشورهاي توسعه نيافته مردم با شهر بزرگ هماهنگ
نشده اند و بآساني هماهنگ نمي شوند . در اين ناهماهنگي
مشكل است كه طبيعت شهر را تغيير داد . كوشش عمده بايد
صرف سامان بخشيدن و نظم دادن به امور باشد . اگر شهر
به نظم و هماهنگي برسد تحول و تغيير آن با تحول وجود
مردم هماهنگ مي شود و وقتي مردم تعلق ديني دارند
انعكاس تعلقشان را مي توانند در شهر بيابند. شهر بيمار
را ابتدا بايد درمان كرد آنگاه امكانات ديني شدن آنرا
در نظر آورد . اگر في المثل تهران را در نظر داشته
باشيم بايد يك برنامه ده ساله كه در آن توسعه عمودي و
افقي شهر با توجه به جمعيت و هوا و آب و مدرسه و اماكن
عمومي و ترافيك و تعداد اتومبيل و وسايل نقليه و ....
منظور باشد طراحي شود
دکتر رضا داوودی
|